سان آی جونمسان آی جونم، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره
توییتیتوییتی، تا این لحظه: 3 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

سان آی پرنسس کوچولوی مامان

به وبلاگ سان آی خوش آمدید .

 

http://www.sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

مادرت هستم…  من با عشق, با اختیار, با اگاهی تمام پذیرفته ام که مادرت باشم  تا بدانم خالقم چگونه مخلوقش را دوست میدارد هدایت میکند و در برابر خواسته های تمام نشدنی اش لبخند میزند و در اغوشش میگیرد,  من یک مادرم هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد…   من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بی خوابی های شبانه را تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت همه حجم سکوتی,که گاه از خودگذشتگی نامیده میشود…   تا بدانم حجم یک لبخند کودکانه ات می تواند معجزه زندگی دوباره ام باشد…  من نه بهشت می خواهم نه اسمان و نه زمین …   بهشت من زمین من و زندگیم نفس های ارام کودکی توست که در اغوشم رویای پروانه ارزوهایت را میبینی…  من مادرم ,همانی که خالقم ذره ای از عظمتش را به من بخشید تا تجربه کنم حس بزرگی و لامتناهی شدنش را.  من هیچ نمی خواهم هیچ … هیچ روزی به من تعلق ندارد, همه روزها ساعت ها و ثانیه های من تویی ومن دست کودکیت را میگیرم تا به فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است بر تو وهیچ منتی از من بر تو وارد نیست که من   با اختیار به عشق  تو را به این دنیای پر اشوب   خوانده ام

 

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

دختر خاله ی جدید

سلام به همه ی شما عزیزان ❤️🙂امیدوارم هر جای دنیا باشید حالتون خوب باشه. امروز۱۴۰۱/۱۱/۱۳ این روزا بچه های که تو این دنیا هستند بیشتر و بیشتر میشه .در واقع منم آرزو داشتم توی خانواده تنها من دختر نباشم ‌. پسرخاله هام باهم جمع می شدن باهم بازی می کردن ومنم تنها بودم . اون موقع، موقع بازی کردنم بود و من دوست داشتم که یک همبازی داشته باشم که اون هم دختر باشه .البته پسرخاله ی بزرگم هم تنها بود و وقتی که پسر خاله کوچکم(رادوین) به دنیا آمد نمیدونم چرا رفت سریع با پسرخاله ی بزرگم(اشکان)دوست شد.حتما پسر بود بخاطره همین رفت با اون دوست شد.      قبل از اینکه به دنیا بیاد من و اشکان باهم دیگه بازی میکردیم وبازی میکنی...
13 بهمن 1401

توییتی خانوم

سلام به همگی این توییتی خانم گل هست.🤗 داره سه ساله میشه . نی نی نیست خودم بزرگش کردم. ایشون تو ۶ماهگیش پر هاش رو از دست داد.😔 اما هنوز بازیگوش هست و همش شلوغی میکنه و  بابایی مو بیشتر از همه دوست داره.😜 ...
3 فروردين 1401

تولد یازده سالگی

سلام امسال هم تولد دخترکم رو به خاطر اینکه بابایی سرما خورده بود مجبور شدیم آنلاین برگزار کنیم و همگی دور هم جمع شدیم و تجربه ی خوبی بود که آنلاین هم میشه تولد گرفت و بچه ها رو خوشحال کرد دخترم خیلی خوشحال شده بود و بهش خیلی خوش گذشته بود کادوش هم کلی تخم مرغ شانسی و لپ لپ بود که سرگرم باز کردن اونا شد توصیه می کنم شما هم تجربه کنید 😍😍 دخترک بهمن ماهی من تولدت هزاران بار مبارک  ...
25 بهمن 1400

دوچرخه سواری

درس و امتحان مجازی بالاخره تموم شد و تونستیم بریم تمرین دوچرخه سواری. روزی که از خوشحالی داشتیپر در می‌آوردی.۹ خرداد ۱۴۰۰ روز خوب و خاطره انگیزی برات شده بود چون تونسته بودی بدون کمک مادر دوچرخه سواری کنی قربون اون خوشحالیت برم که تونسته بودی تلاش کنی و طعم موفقیت رو بچشی از شوق توی پارک بودیم که با بابا تماس تصویری برقرار کردی و بهش گفتی میخوام سورپرایزت کنم و دوچرخه سواریت رو بهش نشون دادی بابای عزیزت هم خیلی خوشحال شد.بالاخره این روز برات روز خوبی شد. دخترکم امیدوارم تو همه مراحل زندگیت موفق باشی و پله های ترقی رو یکی پشت دیگری بالاو بالاتر بری جان مادر.طناب بازی رو هم امسال یاد گرفتی که برا اونم خیلی خوشحال بودی. ل...
21 خرداد 1400

تولد10سالگیم

تولدم نزدیک بود.استرس داشتم فکر میکردم همه تولد منو فراموش کردن.مامانم بهم می گفت که نگران نباشم همه یادشونه تولدت.شب شده بود من دوباره استرس داشتم مامانی گلم بهم گفت من مطمئنم که آن ها یادشونه. فردای اون روز تولدم بود. مامان و بابام گفتن که بریم بیرون وسایل بخریم .توی راه گوشی مامانم زنگ خورد مامانی گفت مامان جونه با تو کار داره.مامان جون بهم تولدم رو تبریک گفت و گفت کیک رو بدون ما نخوری ها مامانی بهم گفت دی دی بهت گفتم یاد شون نرفته .وقتی برگشتیم بابام بادکنک هاروفوت کردو خونمون رو باهم تزئین کردیم یکم دیگه مامان جون و باباجون و خاله و پسرخالم اومدن خونمون باهم تولدم رو جشن گرفتیم خیلی خوش گذشت ازشون ممنونم❤️❤️❤️
30 بهمن 1399